ظرف شکسته
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦  

اگر با ما نبودش هیچ میلی              چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

چرا؟

 

 



 
خاطره
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱  

خاطره هر جا که میری

به یاد من باش

اونور دنیا که میری

به یاد من باش

کنار هر شقایقی, هر جا که دیدی عاشقی

به یاد من باش

به یاد من باش , به یاد من باش

هرجا صدایی خسته بود

هرجا دلی شکسته بود 

هرجا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود

هرجا کسی نفس نداشت

فرصت پیش و پس نداشت

هرجا دیدی پرنده ای, خونه به جز قفس نداشت

به یاد من باش

به یاد من باش, به یاد من, به یاد من باش

خاطره از: فریدون

 



 
یــاد تو
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱  

تقدیم به آقاجون جون:

هر که‌ دلارام‌ دید، از دلش‌ آرام‌ رفت‌            چشم‌ ندارد خلاص،‌ هر که‌ در این‌ دام‌ رفت
یاد تو می‌رفت‌ و ما، عاشق‌ و بی‌دل‌ بُدیم‌    پرده‌ برانداختی‌، کار به‌ اتمام‌ رفت
ماه‌ نتابد به‌ روز، چیست‌ که‌ در خانه‌ تافت‌    سرو نروید به‌ بام،‌ کیست‌ که‌ بر بام‌ رفت
مشعله‌ای بر فروخت،‌ پرتو خورشید عشق‌   خرمن‌ خاصان‌ بسوخت،‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت
عارف‌ مجموع‌ را، در پس‌ دیوار صبر             طاقت‌ صبرش‌ نبود، ننگ‌ شد و نام‌ رفت
گر به‌ همه‌ عمر خویش‌، با تو برآرم‌ دمی      حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌، باقی‌ ایام‌ رفت
هر که‌ هوایی نپخت،‌ یا به‌ فراقی نسوخت‌    آخر عمر از جهان‌، چو برود خام‌ رفت
ما قدم‌ از سر کنیم،‌ در طلب‌ دوستان        ‌  راه‌ به‌ جایی‌ نبرد، هر که‌ به‌ اقدام‌ رفت
همت‌ سعدی‌ به‌ عشق،‌ میل‌ نکردی ولی‌     می‌ چو فرو شد به‌ کام‌، عقل‌ به‌ ناکام‌ رفت‌

شعر از: «شیخ سعدی»

 



 
آمدم ماندم خندیدم مردم
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠  

به من گفت:بیا

به من گفت: بمان

به من گفت: بخند

به من گفت: بمیر

آمدم!

 خندیدم!

       ماندم!

           مردم!

                   "ناظم حکمت شاعر ترک"

این نوشته رو از وبلاگ یک دوست خوب که چندین وقت پیش دیده بودمش یادداشت کردم, شنیدم که برگشته ایران. چه خوب که هنوز از این خبرهای خوب میشنوم. این رو از نوشته های روی دیوار یک کافی شاپ توی تهران پیدا کرده بود. بسی لذت بردم از خواندنش.

و من اما:

رفتم,

  نخندیدم!

       ماندم,

         و هنوز نمردم...!



 
فروغ
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥  

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد.

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند

به مادرم,

که در آیینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را از درون تخمه های سبز می انباشت

سلامی دوباره خواهم داد.

می آیم, می آیم, می آیم

با گیسویم ادامه بوی زیر خاک

با چشمهایم تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار.

می آیم, می آیم, می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا در آستانه پر عشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد.

این روزها سالگرد آن روزهای این دخترک هست.

                                                                                           فروغ فرخ زاد



 
خواب بودم
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩  

خوب چرا  کلی وقته ننوشتم؟ اینم یه سوالیه که پیش میاد دیگه. خوب خواب بودم, یه خواب زمستانی. حالا هم از خواب پریدم. چرتم حسابی پرید. شاید ترسیدم. درست یادم نمیاد چرا, برای اینکه تازه از خواب پریدم. بعد اینکه این روزها یه کم مشغول کار و درس, بازیگوشی هم که میکنم بعد اینجوری میشه که وقت برای کارهای مختلف کم میاد.

چند وقته دنبال یه موضوعی با عنوان "روانشناسی حماقت" هستم. یه جایی اینو خوندم ولی اصلا منبع درستی نداده بود که بشه ازش استفاده کرد. خود مقاله در مورد مسائل اقتصادی بود که به اینجا ربطی پیدا نمیکنه. ولی خوب مثال های اجتماعی جالبی داشت. این رو اینجا مینویسم که توی رو در واسی بمونم و مجبور بشم در موردش بنویسم, یه کوچولو. شما اگر در موردش خوانده اید کمک کنید. فعلا تا بعد.



 
بر دار کردن حسنک
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠  

یه سر بزنیم به مریم اینا. رسیدند به حدیث بر دار کردن حسنک.



 
فروتن فرهیخته
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥  

این اسمشه.انسان خوبی هست, تصورش کاری نداره. باید باور کنی تواضع و فروتنیش رو . خلوص اعمالش بالاست. حتما باید ببینیش تا اینها که میگم باورت بشه.

دیروز بهش زنگ زدم.

داشت با صدای بلند دعا میکرد. از پشت تلفن صدای دعاش می آمد.

فروتن: تو حالت خوبه؟

- آره, فقط آروم آروم دارم دیوونه میشم.

فروتن: خب خدا رو شکر. داشتم  دیگه نگران میشدم.

از این طرف گوشی صدای یک ورد میشنوم, شاید هم دعا.